پنجره زندانیست که درآن
نگاهت مرابه اسارت می گیرد
نمی دانم هنوزهم
شعرهای شهربارانی چشمان مرا
ازپشت پرچین نگاه خسته ی من
بازمی خوانی
نمی دانم هنوزهم
تاغروب چلچله ها
کنارپنجره درقاب می مانی
نمی دانم تومی دانی
کدامین صفحه ی تقویم چشمان تو
آغازفصل رویش لبخند خواهدبود
نمی دانم تومی دانی