نگاهم مي كني ازپشت پرچين هميشه خيس
ولي افسوس كه من
اين لهجه ي شيرين چشمانت
نمي دانم
شعر و شعرای کنگ
قدم می زنم
درجستجوی کفشهای وصله دارکودکیم
که درکوچه های پرازدحام خاطرات
جاگذاشته ام
دلگیرنمی شوم که سایه ام بازماند
ازهمراهیم
وازپرواز پروانه ای
که میشکنددیوارصوتی احساسم
دلگیرنمی شوم
باسایه ام وداع می گویم
وبرسطح شفاف تنهائیم
تنهاترازهمیشه
قدم می زنم
هنوزهم شعرهای شهربارانی چشمان مرا
ازپشت دیوارنگاه خسته ی من
بازمی خوانی ؟
هنوزهم تاغروب چلچله ها
کنارپنجره درقاب می مانی؟
نمی دانم تومی دانی؟
کدامین صفحه ی تقویم چشمان تو
آغازفصل رویش لبخند خواهد بود؟