تبليغاتX
انجمن شعر و ادب بندرکنگ

انجمن شعر و ادب بندرکنگ

شعر و شعرای کنگ

چه بااحساس برتندیس بی جانت

کهنسال مردمی یامال می خوانند

شراعت باد

 وبغضت فرصت فریادمی خواهد

سواحل کوچه ای چندتابه ساحل

درکنارغرفه ای آرام خوابیده

ملیبارهم

خمیده لنگ لنگان میگذرد

ازمرز هشتادواندی سال

صدواندی گذشت ازخاطرات بمبی ولامو

چرااین شاخه های غم

میان شعله های باد

زبی بامی بادگیرها می گویند

وساروجها ازویرانی تالار

               می نالند

وبارهیل وبارزنجبیل دیگر

  به باراندازنمی آید

صدای کیشکنگ ازغرفه های پیر نمی آید

وبربادگیرهای زخمی دیگر

                بیرق سبزی نمی روید

توکه نیستی             دگربومی نمی آید

که بانویی بربام بلندانتظارش

قدبرافرازد

وکودکها  رها

اززخم تلخ خیزران وشنبه های سرد

شلوغ درجامه های حل حلو وعید

سراسیمه   به مرزخنده ی گرم پدرآیند

وازفتح کلاهی هدیه ای گیرند

*****

سراغ ناصری وفتح کسی ازبادنمی گیرد

وارطاوی به سردرب دکانی هم نمی روید

چرابادشمال بربادبان پرشلالت تن نمی ساید

چرااندوه مردانت پدرهم برنمی تابد؟

*****

 پدراشکش پنهان می کنددرخاطرات بمبی ولامو

ولی بغض صدایش نه

ودستانش چه زیبا شعرمی گوید

به هنگام پریشانی سبزشاخه های نخل

چه آهنگین وبااحساس

پدرآوای گرم نهمه ویامال می خواند

وبا اندوه   ازبومی سخن گوید

که مردانش بی تابوت

                     سفرکردند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 2:40 PM  توسط  فریدی  | 

گرتوخمارعشقی من مست مست مستم

برگ برنده ی عشق داددست توبدستم

عمرم همه دوفصل بود باتو وبی تو بودن

بی تواسیرودربند باتوزبندرستم

بی توبه خانه ی دل میزبان غصه بودم

با آینه ی نگاهت ازبندغصه جستم

جغرافیای تقدیراینگونه کرده ترسیم

توقله ی رفیعی من سرزمین پستم

گوی ازمن اینک این سر   میدان  بازوانت

پاپس نمی نهم  نه  گرهستی تو من هستم

آتش به سینه دارم ازشعله نگاهت

هم کیش باسمندر آری آتیش پرستم

چشم است همه وجودم  گوشم به حرف کس نیست

چون مقصدم توئی تو  باوربکن کر هستم

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 2:6 PM  توسط  فریدی  | 

 

        ( قايق حلبي) 

دريارادرقايقت

به ساحل مي آوري

ودنیاراازروزنه ها

به تماشا می نشینی

خوشبختیت راجستجومیکنی

درتورها

باوردمی شود؟دریاهم برای آرزوهای تو

                         کوچک است

******

          خوابت راباموج می شویی

ودستانت که هنوزبزرگ نشده اند

                   تورهارا

تاکوچه های ده سالگیت راهی نیست

روزی که پدردرسفری به انتهارسید

جنگلهای آنسوی آزادی

شاخه های شان ارزانی      مردان دوردستها می کردند

وتوقایق حلبی ات را      به آب انداختی

تابزرگ شوی       چون پدر

پدرکه برنگشت

 تابزرگی تورابیند

وشبی ازشبهای دریا

که موج    ازاوج دکل

برادرراطعمه کوسه هاکرد

توباقایقت درلنگرگاه بغض مادر

 پهلوگرفتی

******

توزودازخواب بیدارشده ای

خیلی زودترازهمکلاسیهای سابقت

وچه زودانشایت به پایان رسيد

درکلاسی که آوای موج

دررگهایت می دوید

ودریا  تورا  به نام می خواند

******

درانشای تو     آب     کمی شوربود

به طعم دریا

موج می خروشید 

 وبادنعشی زوزه می کشید

درانشای تو     بادنمی وزیداصلا

طوفان بود که صفحات اندیشه های تورا

برهم می زد

ورختخواب برای توجایی نداشت

حال رختخوابت را

برآبی مواج گسترانیده ای

فاصله ات نابخشودنی ست

 باخوشبختی

وتابه مرزبلوغ برسی     فراموش خواهندکرد دستهایت

تاولهارا

وکوسه هادرجشن تولدت

شایدانگشتانت راقورت بدهند

توشمعی رافوت نخواهی کردهرگز

ولی فانوس چرا؟

تورابه جازهم نیازی نیست

توخودسمفونی تکراری وتلاش

توازصلاله های راویان بادنعشی

تونواده ی طلایه داران نهمه ویامال

ای نسل منقرض نشده ی 

      مردان بوم مسی

روزی که همکلاسیهای سابقت

پایان نامه ی شان راجشن خواهندگرفت

مباداپایان بلوغت را

به سوگ بنشینی

آری    توناخواسته بزرگ شده ای

درپایان پنحمین فصل صیدت

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 9:50 PM  توسط  فریدی  |