کهنسال مردمی یامال می خوانند
شراعت باد
وبغضت فرصت فریادمی خواهد
سواحل کوچه ای چندتابه ساحل
درکنارغرفه ای آرام خوابیده
ملیبارهم
خمیده لنگ لنگان میگذرد
ازمرز هشتادواندی سال
صدواندی گذشت ازخاطرات بمبی ولامو
چرااین شاخه های غم
میان شعله های باد
زبی بامی بادگیرها می گویند
وساروجها ازویرانی تالار
می نالند
وبارهیل وبارزنجبیل دیگر
به باراندازنمی آید
صدای کیشکنگ ازغرفه های پیر نمی آید
وبربادگیرهای زخمی دیگر
بیرق سبزی نمی روید
توکه نیستی دگربومی نمی آید
که بانویی بربام بلندانتظارش
قدبرافرازد
وکودکها رها
اززخم تلخ خیزران وشنبه های سرد
شلوغ درجامه های حل حلو وعید
سراسیمه به مرزخنده ی گرم پدرآیند
وازفتح کلاهی هدیه ای گیرند
*****
سراغ ناصری وفتح کسی ازبادنمی گیرد
وارطاوی به سردرب دکانی هم نمی روید
چرابادشمال بربادبان پرشلالت تن نمی ساید
چرااندوه مردانت پدرهم برنمی تابد؟
*****
پدراشکش پنهان می کنددرخاطرات بمبی ولامو
ولی بغض صدایش نه
ودستانش چه زیبا شعرمی گوید
به هنگام پریشانی سبزشاخه های نخل
چه آهنگین وبااحساس
پدرآوای گرم نهمه ویامال می خواند
وبا اندوه ازبومی سخن گوید
که مردانش بی تابوت
سفرکردند.
