وبه دنبال آسمان می گردم
درگوشی همراهم
که پر بود ازخنده های تو
وکسی درگوشی به من گفت
آسمان امروز
پراززخم بال پرستوهای مهاجراست
شعر و شعرای کنگ
وبه دنبال آسمان می گردم
درگوشی همراهم
که پر بود ازخنده های تو
وکسی درگوشی به من گفت
آسمان امروز
پراززخم بال پرستوهای مهاجراست
که شنا می کنی درآبی که آبی نیست
توکه ماهی نیستی
ماهی هستی
هستی تابگویی
نیستی چه قدرزیادشده است
این روزها
ازمدرسه آمده بود
درآن خیابان بن بست
چه می کرد
میان آنهمه شلوغی
که تنها بود
وآن چرخهای لعنتی
فوت کرد
درهیجدهمین باری
که جشن تولدت گرفته نشد
ومغزت آنجا
برسنگفرشهای سیاه
قدم میزد
وتوخواب دریا میدیدی
وموج
درگلوی من
دست بندزده حنجره ی پنجره را
تاکه فریادش یادش برود
*****
بی تو تنها هستم
کی باتوتنها می شوم
کی؟
چه قدر ف- ا-ص-له است
میان این تنهایی
وآن تنهایی
چقدر؟
******
این فیلم نامه اش گرفته ازاداره
رفته اکراین
بدون پاس پورت
نمایش که شروع شود
اتفاق است که ازآن بالا می افتد
پشت سرهم
صف ایستاده جلو ما
لول می خوریم توی صف
اینجااکراین است
وفیلم بدون سانسور
سرمی خورد
توی ذهنمان
چقدرزیباست
اکراین و این فیلم
ودرآن خلوت ماءنوس
شناوربودیادتو
ومن اکسیژن یادتو
استنشاق می کردم
نبودی تو
ومن
راه عبورخاطراتت بازمی کردم
*******
کوچه خلوت بود
ومن درازدحام خاطراتت
راه می رفتم
صدای بال پروانه
به گرد شمع یادتو
صدای ریزش شبنم
برمشموم* آویخته ازظلف تو می آمد
کوچه خلوت بود
ومن درازدحام خاطراتت.....
مشموم: ازتیره ریاحین وگیاهی خوشبو وبومی جنوب
درحضوریادشیرینت دمی فرهادبود
کاشکی می شدباتوبودن امتدادداشت تاکنون
تاکنون ویرانه دل باخاطرت آباد بود
کاشکی می شد درکلامم صحبت ازکاشکی نبود
فارغ ازهرقافیه شعرم اگرآزاد بود
قدمات روی چشام
اومدی یه رنگ تازه
زدی به ترانه هام
نذاراین باردست تقدیر
ماروازهم بگیره
پشت کوهی ازغرور
عشق ودلهامون بمیره
نازنین خوش اومدی
چون چشام به جاده بود
خونه ی دل نازنین واسه ی توآماده بود
این خونه گرچه فقیره ولی بوعشقو داره
پرده های آبی اون پاتودلت می ذاره
بوی یاس می پیچه هرصبح توحیاط کوچک او
شباهم میگیره هرجاعطرخوب گل شب بو
برگ سبزیاس راباوربکن
هیبت پاییزازگندم به پرس
کینه های داس راباوربکن
درحضورشیشه ی احساس من
تیزی الماس راباوربکن
تاضمن عرض خسته نباشید به نامبرده وتبریک به جامعه ادبی شهرمان به اطلاع علاقه مندان به شعر
وادب برسانیم جلسه رونمایی ازاین اثردرساعت ۱۷مورخ۸/۷/۱۳۸۸درمحل سالن دبستان قدس بندرکنگ
برگزارمی گردد
بامن باش
******
زیبا میشوی
وقتی به زشتیها
نه می گویی
*****
انتظار
یعنی زندگی بااعمال شاقه
دراین کوچه
قرارمان به بنبست برسد
دیوارراکناربزن لطفآ
*****
بی قرار قرارنبود
به هم برسیم
قرار برقرارکن
بادبانها سمت سفربرافراشت
براده های اندوه بود
وپای اندیشه ی دریائیش
سفرپنهان کرده بود
درشال سبزرنگ تنهائیش
پدرنهمه می خواند
وبادشمال
برگهای اندوهش را
ورق می زد
نهمه سرودی است که جاشوها(ملوانان)درهنگام کارودرحال سفرمی خوانند
اگربرپیرهنم ازخون خبرنیست
همین گویم حدیث خون وپیرهن
که اشک برخون پیرهن بی اثر نیست
******
به اشک دیده شویم خون پیرهن
اگرازدیده گانم خون نیاید
وبارغم که هرسومی کشددل
فقط ازعهده ی مجنون برآید
*****
اگر فرهادی که باتیشه ی خود
رخ شیرین به بیستون حک می کرد
همان دم گرتورامی دید به بیستون
یقین دانم به شیرین شک می کرد
*******
من هم باتیشه ی اندیشه ی خود
به روی دفترم نقش توآرم
توهستی شعرمن این شهدجانم
که باحسرت به دفتر می سپارم
قدم می زنم
درجستجوی کفشهای وصله دارکودکیم
که درکوچه های پرازدحام خاطرات
جاگذاشته ام
دلگیرنمی شوم که سایه ام بازماند
ازهمراهیم
وازپرواز پروانه ای
که میشکنددیوارصوتی احساسم
دلگیرنمی شوم
باسایه ام وداع می گویم
وبرسطح شفاف تنهائیم
تنهاترازهمیشه
قدم می زنم
هنوزهم شعرهای شهربارانی چشمان مرا
ازپشت دیوارنگاه خسته ی من
بازمی خوانی ؟
هنوزهم تاغروب چلچله ها
کنارپنجره درقاب می مانی؟
نمی دانم تومی دانی؟
کدامین صفحه ی تقویم چشمان تو
آغازفصل رویش لبخند خواهد بود؟
کهنسال مردمی یامال می خوانند
شراعت باد
وبغضت فرصت فریادمی خواهد
سواحل کوچه ای چندتابه ساحل
درکنارغرفه ای آرام خوابیده
ملیبارهم
خمیده لنگ لنگان میگذرد
ازمرز هشتادواندی سال
صدواندی گذشت ازخاطرات بمبی ولامو
چرااین شاخه های غم
میان شعله های باد
زبی بامی بادگیرها می گویند
وساروجها ازویرانی تالار
می نالند
وبارهیل وبارزنجبیل دیگر
به باراندازنمی آید
صدای کیشکنگ ازغرفه های پیر نمی آید
وبربادگیرهای زخمی دیگر
بیرق سبزی نمی روید
توکه نیستی دگربومی نمی آید
که بانویی بربام بلندانتظارش
قدبرافرازد
وکودکها رها
اززخم تلخ خیزران وشنبه های سرد
شلوغ درجامه های حل حلو وعید
سراسیمه به مرزخنده ی گرم پدرآیند
وازفتح کلاهی هدیه ای گیرند
*****
سراغ ناصری وفتح کسی ازبادنمی گیرد
وارطاوی به سردرب دکانی هم نمی روید
چرابادشمال بربادبان پرشلالت تن نمی ساید
چرااندوه مردانت پدرهم برنمی تابد؟
*****
پدراشکش پنهان می کنددرخاطرات بمبی ولامو
ولی بغض صدایش نه
ودستانش چه زیبا شعرمی گوید
به هنگام پریشانی سبزشاخه های نخل
چه آهنگین وبااحساس
پدرآوای گرم نهمه ویامال می خواند
وبا اندوه ازبومی سخن گوید
که مردانش بی تابوت
سفرکردند.
برگ برنده ی عشق داددست توبدستم
عمرم همه دوفصل بود باتو وبی تو بودن
بی تواسیرودربند باتوزبندرستم
بی توبه خانه ی دل میزبان غصه بودم
با آینه ی نگاهت ازبندغصه جستم
جغرافیای تقدیراینگونه کرده ترسیم
توقله ی رفیعی من سرزمین پستم
گوی ازمن اینک این سر میدان بازوانت
پاپس نمی نهم نه گرهستی تو من هستم
آتش به سینه دارم ازشعله نگاهت
هم کیش باسمندر آری آتیش پرستم
چشم است همه وجودم گوشم به حرف کس نیست
چون مقصدم توئی تو باوربکن کر هستم
( قايق حلبي)
دريارادرقايقت
به ساحل مي آوري
ودنیاراازروزنه ها
به تماشا می نشینی
خوشبختیت راجستجومیکنی
درتورها
باوردمی شود؟دریاهم برای آرزوهای تو
کوچک است
******
خوابت راباموج می شویی
ودستانت که هنوزبزرگ نشده اند
تورهارا
تاکوچه های ده سالگیت راهی نیست
روزی که پدردرسفری به انتهارسید
جنگلهای آنسوی آزادی
شاخه های شان ارزانی مردان دوردستها می کردند
وتوقایق حلبی ات را به آب انداختی
تابزرگ شوی چون پدر
پدرکه برنگشت
تابزرگی تورابیند
وشبی ازشبهای دریا
که موج ازاوج دکل
برادرراطعمه کوسه هاکرد
توباقایقت درلنگرگاه بغض مادر
پهلوگرفتی
******
توزودازخواب بیدارشده ای
خیلی زودترازهمکلاسیهای سابقت
وچه زودانشایت به پایان رسيد
درکلاسی که آوای موج
دررگهایت می دوید
ودریا تورا به نام می خواند
******
درانشای تو آب کمی شوربود
به طعم دریا
موج می خروشید
وبادنعشی زوزه می کشید
درانشای تو بادنمی وزیداصلا
طوفان بود که صفحات اندیشه های تورا
برهم می زد
ورختخواب برای توجایی نداشت
حال رختخوابت را
برآبی مواج گسترانیده ای
فاصله ات نابخشودنی ست
باخوشبختی
وتابه مرزبلوغ برسی فراموش خواهندکرد دستهایت
تاولهارا
وکوسه هادرجشن تولدت
شایدانگشتانت راقورت بدهند
توشمعی رافوت نخواهی کردهرگز
ولی فانوس چرا؟
تورابه جازهم نیازی نیست
توخودسمفونی تکراری وتلاش
توازصلاله های راویان بادنعشی
تونواده ی طلایه داران نهمه ویامال
ای نسل منقرض نشده ی
مردان بوم مسی
روزی که همکلاسیهای سابقت
پایان نامه ی شان راجشن خواهندگرفت
مباداپایان بلوغت را
به سوگ بنشینی
آری توناخواسته بزرگ شده ای
درپایان پنحمین فصل صیدت
آتش سینه ازآن گرمی آهت پیداست
بغض لبخندتوازپشت نگاهت پیداست
نیمی ازبدررخت زیرخسوف ظلفت
نیمه ی دیگررخسارچوماهت پیداست
توکه رفتی غزلهایم میان کوچه پرپرشد
واسب آرزودرکورس عشاقان آخرشد
وخواب هرشبم کابوس داس وخوشه گندم
وبعدازرفتنداینگونه ام تقدیرمقررشد
دلم چشمش به درمانده به آوای جرس گوشش
به دل گفتم نمی آیی واینش سخت باورشد
هنوزم پنجره سنگریزه هاوسایه های عصر
به ذهن کوچه ی دیدارمکرر درمکررشد
همین چندبیت غزل مانده به رسم یادگارازتو
به یادشاخه گلهای قشنگت ثبت دفترشد
غزلهایی که بعدازتوسرودم هیچ میدانی
سرودعشق ماشددرکلاس درس ازبرشد
باحداقل امکانات ولی باحداکثرتوان وبسیج خودجوش تمامی انجمن های
فعال درسطح شهر(انجمن نجوم * انجمن نمایش* جمعیت بانوان*گروه
مولود * گزوه رذیف) اولین گام راچنانکه شایسته نام وفرهنگ واصالت
شهرمان بودبرداشتیم واین ادعا ی مانیست بلکه نظرهمشهریان ومیهمانان ماست . واین نظر لطف وابراز خرسندی علاوه براینکه
خستگی کارطاقت فرسای کلیه زحمتکشان این مراسم ازتن می زداید
نیروی مان رادرراه رسیدن به هدف دوچندان می کند.
موسا بندری * علی آموخته نژاد* محمدذوالفقاری ستاره های درخشان
آسمان شعرهرمزگان میهمانانمان بودند . باکمال تواضع وفروتنی
وجالب تراینکه حتی بدون دعوت نامه رسمی وفقط باتماس تلفنی
دبستان دریانوردان شب شعری باحضورشعرای بندرکنگ بندرلنگه
بندرعباس بندرخمیر وبندرچارک برگزارنماید حضورسبزدوستداران
شعروادب دراین مراسم شعرخوانی گرامی می داریم.
روابط عمومی انجمن شعروادب بندرکنگ
دراین مراسم شعرسه تن ازشاعران بندرکنگ جزءپنج شعربرتر
انتخاب گردید.
نگاهت مرابه اسارت می گیرد
نمی دانم هنوزهم
شعرهای شهربارانی چشمان مرا
ازپشت پرچین نگاه خسته ی من
بازمی خوانی
نمی دانم هنوزهم
تاغروب چلچله ها
کنارپنجره درقاب می مانی
نمی دانم تومی دانی
کدامین صفحه ی تقویم چشمان تو
آغازفصل رویش لبخند خواهدبود
نمی دانم تومی دانی
ازپشت پرچین همیشه خیس
ولی افسوس که من
این لهجه شیرین چشمانت
نمی دانم
کبوترم من و
آسمان را
همیشه آبی می بینم
چون که چشمان تو
محدوده ی پروازمن است
دوباره مثل قديمن اوزالت بادنزدن
جاشوون وقت سفر اه چوکوخو دل بکنی
ناخدانه سينه وستادوفريادنزدن
گربرآنی که به میرانی به میرانم لیک
به نگاهت میازار
که مردن سخت نیست